سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پاییز 1386 - راز گشایی

منظومه بلند عشق

شنبه 86 آبان 26 ساعت 9:43 عصر

 
من زخم دلت بودم ، پویای دلم گشتی
مرهم به دلت بستم ، غوغای دلم گشتی
باران دلت بودم ، در کوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحرای دلم گشتی
آنگه که زدم پنجه ، برتار دلت ای دوست
موسیقی جانبخش ، رویای دلم گشتی
از شیشه بنا کردند ، بنیان دل تنگت
چون قصر بلورین ، دنیای دلم گشتی
چون شمع شدی سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنک بزم ، شب های دلم گشتی
صورتگر نوپای ، احوال رخت بودم
چون نقش چلیپای ، دیبای دلم گشتی
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهری ، بر پای دلم گشتی
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اینک
شادم که در این محبس، یارای دلم گشتی
 
مشتاق دلم بودی ، من باغ دلت گشتم
در کشتی بحر عشق ، سکان دلم گشتی
از هر نفست روحی ، از کالبدم خیزد
انفاس مسیحای ، ایمان دلم گشتی
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ریزد
شیوایی هر شعر ، دیوان دلم گشتی
از نرمی و حسن و لطف، چون شاخ گلی بودی
تک شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتی
ای شیفته جانان ، دیگر به چه می تازی
اینک که تو تک تاز ، میدان دلم گشتی
رفتی و سبوی دل ، خالی ز شرابت شد
می باز بر این تشنه ، باران دلم گشتی
زین شرحه چه ها گویم ، ای شرح زبان من
آغاز دلم بودی پایان دلم گشتی
 
در تیرگی شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتی
گفتی که مرا دریاب ، ای تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بی تاب دلم گشتی
من فاتح دژهای ، دل های کسان بودم
تو فاتح یکتای ، ابواب دلم گشتی
 
آنگاه که پیوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتی
گفتی که برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه که شراب هجر ، ، در جام دلم گشتی
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه می گویی
اینک که تو آغاز و ، فرجام دلم گشتی
گه گاه در اندیشه ، رخسار تو می دیدم
فریاد که رخسار ، مادام دلم گشتی
دیگر مرو از پیشم ، مهمان دل ریشم
پیش آی که چون شهدی ، در جام دلم گشتی
 
پایان رهی بودیم ، زین راز شدیم آغاز
بر بال دلم بنشین ، پرواز دلم گشتی
این راز مگو زنهار ، با بی خبران اغیار
گنجینه به دل بسپار ، همراز دلم گشتی
 
چون زمزمه ای گشتم ، کارام دلت باشم
آرام دلم بردی ، فریاد دلم گشتی
استاد بدم چندی ، در مکتب من بودی
این رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتی
اکنون که بشد اینسان ، آباده ما ویران
در کوی پریشانی ، میعاد دلم گشتی
 
گفتی که به شب ها خواب ، از دیده گریزان شد
من خواب دلت گشتم ، بیدار دلم گشتی
گفتی که دوائی کن زین زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بیمار دلم گشتی
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتی که توئی راکب ، افسار دلم گشتی
از مهر چه می خواهی ، ای تشنه این چشمه
انکار همی بودم ، اقرار دلم گشتی
تولدت مبارک؛همسر مهربانم  
 
فوت نت :
توصیه به بقیه :
اگه کسی رو دوست داری به سادگی ازش نگذر؛چون ممکنه دیگه هیچ وقت کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی ؛اگه کسی تو ور دوست داره با بی تفاوتی ازش نگذر ؛چون ممکنه دیگه کسی مثل اون تو ور دوست نداشته باشه !
ازدواج فقط رفع نیاز و حس نیست ! قبل از آن ببین امادگی پذیرش سختی ها را داری !؟نگو می گذرد ! باید ببینی برای سختی ها چند مرده حلاجی!؟؟
برای خود همسری انتخاب کن که از نظر ایمان چند پله بالاتر از تو باشد ! ترمز گناه مرد ؛خیلی وقت ها همسرش هست !
 
ولی یادت باشد وقتی لیاقت نداری مرحم نگاهش باشی ! چگونه انتظار داری محرم رازش بدارد ؟!

نوشته شده توسط : طفل طریق

راز گشا [ نظر]


بد نیست با خواب من بیدا رشوی !!

شنبه 86 آبان 12 ساعت 11:17 صبح
درآغوش آسمان

باگریه می نویسم
از خواب
با گریه پا شدم 
 دیدار شد میسر و با گریه پا شدم


بد نیست اگر به غم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگر خانمان سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت ز یادمان دلی می شکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم

نوشته شده توسط : طفل طریق

راز گشا [ نظر]


داغی برای رفتن

چهارشنبه 86 آبان 9 ساعت 9:22 عصر
اردیبهشتی بود؛مثل خودم!صبور و آرام ؛بی چشم داشت به دنیا... وقتی از سروش نوجوان علی رغم میل باطنی اش استعفا داد کسی نفهمید چرا؟!..وقتی استاد دانشگاه تهران و الزهرا شد..گفتم دکتر!می خوا هی  هم خط ما بشی!؟
دوس دارم با شعر هایت بزرگ شوم... کاش وقتی از دانشگاه اومدم بیرون..تو هم بیای بیرون و باز بری جایی که من حس کنم؛هم خطتت هستم.. وقتی از دانشگاه اومدم بیرون.. او هم آمد بیرون... بیرون از دانشگاه.. اما قرارمون این نبود دکتر! بود؟ رفیق نیمه راه نبودی دکتر!؟بودی و ما خبر نداشتیم! قرارمون این بود که حست کنم... همیشه!هم خطتت باشم همیشه!
کتابهای دکتر:
- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر


همیشه نمی توانستم چرا های تو را پاسخ گویم!فقط می توانستم بگویم:«واقعا چرا؟!..آراه چرا دکتر؟!« و چشم به ادامه شعرت می دوختم!
چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟

یا

اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمی ،آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است


چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند:
                 تو توئی؟


هزاران دلیل و سند،
که ثابت کند...
یا وقتی عاشق شدم... تمامی مراحل را با تو بودم و حافظ..گاه مولوی رقصی بر دلم داشت.. اما پایداریت را با شعر می ستودم

اما
   با این همه
تقصیر من نبود
                  که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم


اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست


از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم!


وقتی شعرت را می خواندم درونش غرق می شدم... وقتی تو شعرت گفتی «بعد از 30 سال فهمیدی که رنگ چشمانت میشی است؛هر عکسی از تو را می دیدم و دقت می کردم رنگش چیست؟!..وباز می گفتم بعد از 30 سااااالللل! هنوز هم نمی دانم چه رنگی است؟شاید به رنگ خدا

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 



فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟






درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
*
لینکی که زندگی نامه کامل و عکس های دکتر را می توانید در آن ببینید!


 
آهنگ وبلاگ شعر دکتر با صدای علیرضا افتخاری است!آلبوم نیلوفرانه آقای علیرضا افتاری مجموعه ای است شامل اشعار دکتر!... لینکش رو می ذارم تا گوش کنید!..کلیک کن!

 


نوشته شده توسط : طفل طریق

راز گشا [ نظر]


<      1   2   3   4   5      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

باز آمدیم
[عناوین آرشیوشده]